رونق عهد شباب است دگر بستان راای صبا گر به جوانان چمن بازرسیگر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانترسم این قوم که بر دردکشان میخندندیار مردان خدا باش که در کشتی نوحبرو از خانه گردون به در و نان مطلبهر که را خوابگه آخر مشتی خاک استماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
میرسد مژده گل بلبل خوش الحان راخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راخاکروب در میخانه کنم مژگان رامضطرب حال مگردان من سرگردان رادر سر کار خرابات کنند ایمان راهست خاکی که به آبی نخرد طوفان راکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان راگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان راوقت آن است که بدرود کنی زندان رادام تزویر مکن چون دگران قرآن را
"حافظ"
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 1:58  توسط محمد
|
درباره وبلاگ
هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!