تبليغاتX
عطش ِ سرد - زندگی زدگی
ads
سختي زندگي خيلي زودتر از آن که پيرمرد برايم وعده کرده بود، به صورتم خورد. همان پيرمرد که چند سال پيش به خاطر ضعف عقيده اش نسنجيده سرزنشش کردم. زماني که مفهوم ذائقه را درک نمي کردم و خوشايندي ام از هر چيز عادت نمي شد. و دل بريدنم اگر هم آسان نبود، ساده تر از اين بود که مثل مردن باشد.
ولي لحظه اي هست ميان همين زندگي که دنيا بر دلت سگيني مي کند و راه نفست تنگ مي شود... لحظه اي که اعتقاد بايد جواب پس بدهد و تو ايمانت را پاي قمار برسر اتفاق افتادن معجزه اي شرط مي بندي...

نوشته شده توسط محمد در جمعه سوم آبان 1387

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati