تبليغاتX
عطش ِ سرد


 

رونق عهد شباب است دگر بستان راای صبا گر به جوانان چمن بازرسیگر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانترسم این قوم که بر دردکشان می​خندندیار مردان خدا باش که در کشتی نوحبرو از خانه گردون به در و نان مطلبهر که را خوابگه آخر مشتی خاک استماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی می​رسد مژده گل بلبل خوش الحان راخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راخاکروب در میخانه کنم مژگان رامضطرب حال مگردان من سرگردان رادر سر کار خرابات کنند ایمان راهست خاکی که به آبی نخرد طوفان راکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان راگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان راوقت آن است که بدرود کنی زندان رادام تزویر مکن چون دگران قرآن را
"حافظ"
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 1:58  توسط محمد  | 



سختي زندگي خيلي زودتر از آن که پيرمرد برايم وعده کرده بود، به صورتم خورد. همان پيرمرد که چند سال پيش به خاطر ضعف عقيده اش نسنجيده سرزنشش کردم. زماني که مفهوم ذائقه را درک نمي کردم و خوشايندي ام از هر چيز عادت نمي شد. و دل بريدنم اگر هم آسان نبود، ساده تر از اين بود که مثل مردن باشد.
ولي لحظه اي هست ميان همين زندگي که دنيا بر دلت سگيني مي کند و راه نفست تنگ مي شود... لحظه اي که اعتقاد بايد جواب پس بدهد و تو ايمانت را پاي قمار برسر اتفاق افتادن معجزه اي شرط مي بندي...
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 4:47  توسط محمد  |