سختي زندگي خيلي زودتر از آن که پيرمرد برايم وعده کرده بود، به صورتم خورد. همان پيرمرد که چند سال پيش به خاطر ضعف عقيده اش نسنجيده سرزنشش کردم. زماني که مفهوم ذائقه را درک نمي کردم و خوشايندي ام از هر چيز عادت نمي شد. و دل بريدنم اگر هم آسان نبود، ساده تر از اين بود که مثل مردن باشد.
ولي لحظه اي هست ميان همين زندگي که دنيا بر دلت سگيني مي کند و راه نفست تنگ مي شود... لحظه اي که اعتقاد بايد جواب پس بدهد و تو ايمانت را پاي قمار برسر اتفاق افتادن معجزه اي شرط مي بندي...
نوشته شده توسط محمد در جمعه سوم آبان 1387
لينك
مطلب