تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
از سر بیکاری کره ی شیشه ای روی میزم را می چرخانم... دوباره کشفش می کنم؛ مثل تمام یافته هایم که همان گمشده های ذهن تکانده و دوباره نقاشی شده ام هستند... نفس کهنه ام تازه می شود و قدری آرام می گیرم که دنیا هنوز وسیع است...
گرچه همین احساس هم لحظه ای بیشتر دوام ندارد. و در اصل همان بازگشت لحظه ای ذهنم است به اولین بارهایی که زمین را روی نقشه می دیدم. همان زمانهایی که دنیا پیش رویم آنقدر بزرگ بود که حالا کوچک است.
اینها را می نویسم و می بینم که افسرده ام. همان حالتی که تا مدتی قبل باور نمی کردم نصیب من هم می شود. چرا که انگار دنیای ذهنم کمتر نقطه ی مبهم دارد... لاک ٍ روی پشت ذهنم نیست، دنیاست! ... میان سکوتش هم، کسی هست...
ولی دل می گیرد به این حرف ها نیست که بفهمی و لمس کنی: "وجود اصالت دارد و ماهیت اعتباری است؛ وحدت وجود تشکیکی ست؛ اخلاق ذاتی است نه قراردادی و... آنکه همیشه نیمه ی پر دیدنی تر است... و یا اینکه زندگی تعامل محبت است و..." 
این طور می نویسم که زمانی ذهنم را خیال بر ندارد که می تواند چیزی را به من تحمیل کند... گرچه شادی باشد. همانطور که نتوانست عشق را و حتی خدا را اجبارم کند...
گرچه عشق را می خواهم و قدر ادعا مومنم!

 


نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم مهر 1387

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati