از سر بیکاری کره ی شیشه ای روی میزم را می چرخانم... دوباره کشفش می کنم؛ مثل تمام یافته هایم که همان گمشده های ذهن تکانده و دوباره نقاشی شده ام هستند... نفس کهنه ام تازه می شود و قدری آرام می گیرم که دنیا هنوز وسیع است...
گرچه همین احساس هم لحظه ای بیشتر دوام ندارد. و در اصل همان بازگشت لحظه ای ذهنم است به اولین بارهایی که زمین را روی نقشه می دیدم. همان زمانهایی که دنیا پیش رویم آنقدر بزرگ بود که حالا کوچک است.
اینها را می نویسم و می بینم که افسرده ام. همان حالتی که تا مدتی قبل باور نمی کردم نصیب من هم می شود. چرا که انگار دنیای ذهنم کمتر نقطه ی مبهم دارد... لاک ٍ روی پشت ذهنم نیست، دنیاست! ... میان سکوتش هم، کسی هست...
ولی دل می گیرد به این حرف ها نیست که بفهمی و لمس کنی: "وجود اصالت دارد و ماهیت اعتباری است؛ وحدت وجود تشکیکی ست؛ اخلاق ذاتی است نه قراردادی و... آنکه همیشه نیمه ی پر دیدنی تر است... و یا اینکه زندگی تعامل محبت است و..."
این طور می نویسم که زمانی ذهنم را خیال بر ندارد که می تواند چیزی را به من تحمیل کند... گرچه شادی باشد. همانطور که نتوانست عشق را و حتی خدا را اجبارم کند...
گرچه عشق را می خواهم و قدر ادعا مومنم!