تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
هر بار این زمان که می شود، من و زمین به نشانی از من، یک دور کاملتر شده ایم...
و این چند بار است این زمان که می رسد، حس می کنم روحم همین جا -همین زمان- ایستاده است و همراهم نمی چرخد...
و دلم را کنارش...
که در سکوت عشق را می فهمد و...
عاشق نمی شوم! 
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati