تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads

آسمان صاف است و باران می بارد؛
از شکوهی که نه آسمان است و نه قدر ما...می بارد بی آنکه چیزی از جایی کاسته شود و به جایی دیگر،افزوده.
از ابتدا و انتها سهم ما میانه شد.میان از همه چیز...از درد،ایمان،محبت،دانایی و حتی عشق...
خواب شیرین است و بیداری خوشایند! ولی چیزی میان اینها کابوس است.مومن آرام است و کافر بی قید! ولی کسی میان اینها سوخته دو دنیا.دیوانه خوش است و عاقل همیشه آسوده! و حالتی میان این دو پریشانی و رنج است.و باز، لیلا سرخوشی مغرور است و مجنون دلگرم و آزاد! و کسی میان این دو،خفته ای که در خواب راه می رود.
آسمان ابری ست و باران نمی بارد...
از قفسی که آسمان است و...
                                         دل ما!

 


نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم شهریور 1386

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati