آسمان صاف است و باران می بارد؛
از شکوهی که نه آسمان است و نه قدر ما...می بارد بی آنکه چیزی از جایی کاسته شود و به جایی دیگر،افزوده.
از ابتدا و انتها سهم ما میانه شد.میان از همه چیز...از درد،ایمان،محبت،دانایی و حتی عشق...
خواب شیرین است و بیداری خوشایند! ولی چیزی میان اینها کابوس است.مومن آرام است و کافر بی قید! ولی کسی میان اینها سوخته دو دنیا.دیوانه خوش است و عاقل همیشه آسوده! و حالتی میان این دو پریشانی و رنج است.و باز، لیلا سرخوشی مغرور است و مجنون دلگرم و آزاد! و کسی میان این دو،خفته ای که در خواب راه می رود.
آسمان ابری ست و باران نمی بارد...
از قفسی که آسمان است و...
دل ما!
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:53  توسط محمد
|

