بی من زمین می چرخد...بی تو هم خواهد چرخید...بدون تک تک امان هم خواهد چرخید.شاید تنها بی همه امان باشد که خاموش شود.
در این میان مهم برایمان...
بی تو است،برای من و بی من است،برای تو.
بی تو برای من سخت است...آنقدر که بغض می کنم...آنقدر که غروم تمام،می شکند... بغض می کنم،نه آنقدر که اشک شود و نه همیشه...تنها به قدر لحظه هایی که در سکوت شب،فکرم به خاطراتمان می رسد.
اما بی من،برای تو کمی ساده تر سخت است...چون به بغض نمی رسد...که اشک می شود.و گونه های نمدار هم زود خشک می شوند تا خالی از حس بی من شوی.
گرچه فرقی نمی کند...چون خاطره ام از تو به اندازه ی قطره قطره اشک توست.
با این همه،نه بی تو برای من می ارزد و نه بی من،برای تو...
چه زمین بچرخد و چه بایستد.
وقتی بهت قدم زدن روی ماه،آرزوی محال و شیرین در دست گرفتنش را بی معنا کرد!...و بیش از آن دور رفتن هم ممکنی نزدیک شد!
دیگر جوانک امروز،ابهام تا کجایی امتداد آسمان در سرش نیست؛چون همین روزها"بی نهایت" را با همه ی ژرفایش با علامتی کوچک روی دفترش کشیده است.حد هر چیز را هم که بخواهد به سمت بی نهایتش میل می دهد و انتهای هر چیز را هم کنج صفحه ای می بیند.به انگارش درست هم هست؛ساده اثباتش می کند.
افسوس! که نمی دانیم روی کاغذ،فقط می شود نقاشی کرد...که نقاشی جان ندارد و محدود به یک است.
دنیایمان کوچک شده است...
و به همین خاطر،خانه ی خیالمان خالیست...
خانه ای که مثل نبض می تپد؛اختیارش با ما ولی اراده اش با ما نیست... که جای آرزوست.
زمانه حتی به معنای "خیال" هم رحم نکرد...نه!...خیال،دروغ نیست،بلکه مادر حقیقت است.خیال،تنها جایی ست که می شود،روح ِدنیایی بی انتها را لمس کرد...
خیال شاید همان خانه ی خدا باشد؛پس مقدس است!
وقتی دنیا رو بروی چشمانت کوچک باشد،دیگر" پندار و انگار"ی نمی زاید تا خیال آرزویی را،شوق نفس کشیدنت کنند..این گونه می شود،که دل می گیرد.
دل همه امان این روزها گرفته است.می گیرد...
...که آرزو در خانه ی خیالمان نیست.
ذهنیت ها متاثر از شرایط مختلف هستند.دنیا هم هویتی مستقل از ذهنیت افراد هست؛حقیقتی مطلق.و تا این حقیقت لایه لایه از ذهنیت ها به نسبت فاصله، بسته به شراط سنی و زمانی افراد وجود داره...
ابعاد یک شخصیت از سه دسته هستند:یکی اونها که ملاکی برای تعیین ارزش گذاری نیستند.دیگری اونها که ضد ارزشند. و سوم اونها که ارزشند...چون نمود درست یکی از خصوصیات نفس انسانیند.
گاهی انسان ها آگاهند به هویت و شخصیتی که در تاثیر از شرایط خاصشون گرفتند.وگاهی هم بی نیاز از دانستن چگونه "من" شدن هستند...که پیرو این بی نیازی،رفتار هاشون تابعی مطلق از نمود نادرست خواهش های انسانی در ذهنیت دور از واقعیت اونها،خواهد بود.تفاوت زندگی با شناخت و یا بدون شناخت،در توان تغییر ذهنیت یا عدم تغییر هست.و زندگی ای که با ناآگاهی از شخصیت باشه مصداق عمیق "توهم" خواهد بود.
یکی از ویژگی های بارز انسان،گرایش ذاتی ای هست که روح برای حرکت به مفهوم تغییر داره(عطش و یا خواهش).پس انسانی که روحش جاری نباشه تنها از یک جهت زنده است.تغییر روح هم با تغییر ذهنیته که ممکن می شه.
پس با ارزش ترین کار انسان تغییر ذهنیتش هست به سمت حقیقت عالم.
در این شرایط هست که امکان فهم و دیدن چهره ی واقعی قلیان های ذات انسانی وجود داره.گرچه این به طور مطلق ممکن نیست ولی نسبیت در عام،یک مطلق رو خاص هر انسان تعریف می کنه؛که توان هر فرد ملاکش خواهد بود.
حسرتی آمیخته با ترس به من دست می دهد.قرار بود پیشامدی رخ دهد،که بی قرارش بودم.آنی که راضیم کند از عمری که ناچار می فروشم...
ناغافل امروز شد...
من از لحظه جا مانده ام و دیگر با منطق زمان تغییر نمی کنم!
دلم آسمان می پاید و من زمین می پویم.
مرا به حال خودم بگذار!
بگذار بخندم؛آنقدر که دلم می خواهد...اما بیشتر گریه می خواهم،که خالی شوم از خودی که نیستم.گریه را تجسم کرده ام!...در حالش آنقدر بی رنگم که بی مزه ام.
...بگذار،دلداده ی دخترک همسایه باشم.تا با هر نازش تب کنم.و شب که روی پشت بام ستاره ها را تا ماه وجب می کنم،از لطافت دستانش خیال بسازم...
و یا بگذار،انگشت شمار روزی در آینده باشم؛که قرار است دنیایم دگرگون شود...
آخر مرا چه به ایمان؟!...
چه به عشق؟!...چه به رویا؟!...چه به عقل؟!...
دیوانگی تنها صفتی ست که خوب همراهم می شود...
نه دیوانگی ای که ترحم زاست...
از آنها که می شود بی احساس گناه،همراهش خندید!...
مادر،به حرمت همه ی عشق،از ازل تا ابد،مقدس است...
و زن به لیاقت مادر شدن،مادر به تمام معنای پاکی همزادش،رستگار.
مادرم را دوست دارم...
ولی نه آن اندازه که او مرا.چون بیشتر از تمام بدخلقی هایم مهربان است!
مادر!روزت به وسعت زیبایی،گرامی...
با آسمانی عمیق تر از تاریکی و پر از ستاره و تنهایی.تحمل غربت کویرسخت است؛آنقدر که حس نیستی تنها رویای با معنای این فضاست. همین رنج و انکار، درک هست بودنت را به تو تحمیل می کند؛حضور،در دنیایی پر از تنهایی را.
روح انسان هم شبیه کویر است.آن هم شب کویر.با همان احساس سنگین غربت...
غربت،معنای ندانستن است.ندانستن هزار سوال که ثقلی برای پایداری ندارند.ولی جواب همه شان خلاصه در حضور کسی میان تاریکی اطراف است.عطش همزاد کویر،در غربتش هم هست...عطش برای لمس او که خیال است...می شود و باید باشد...که آشناست.
"او" شماره ای به اندازه ی همه دارد...به قدرهمه ی عشق ،اعتقاد،رویا و دین و مذهب...
این تمثیل،فلسفه ی جریان است...که زندگی ست.
خدایا!...مرا ببخش.مرا که مدعی ایمان به تو ام.چون تصورم از"او" که خواهش انسانی ام است،تو نیستی...
و هم تو شیرینم...مرا ببخش.که "او"،تو هم نیست.که اگر دل تعیین می کرد،توهمان بودی؛و شاید اگر منطق،خدا بود...
ولی حقایق دیگری مرا(اسم مرا) ،پس از انسان،خلق میکنند.حقایقی چون زمانه،اجتماع و سیاست...

