بی من زمین می چرخد...بی تو هم خواهد چرخید...بدون تک تک امان هم خواهد چرخید.شاید تنها بی همه امان باشد که خاموش شود.
در این میان مهم برایمان...
بی تو است،برای من و بی من است،برای تو.
بی تو برای من سخت است...آنقدر که بغض می کنم...آنقدر که غروم تمام،می شکند... بغض می کنم،نه آنقدر که اشک شود و نه همیشه...تنها به قدر لحظه هایی که در سکوت شب،فکرم به خاطراتمان می رسد.
اما بی من،برای تو کمی ساده تر سخت است...چون به بغض نمی رسد...که اشک می شود.و گونه های نمدار هم زود خشک می شوند تا خالی از حس بی من شوی.
گرچه فرقی نمی کند...چون خاطره ام از تو به اندازه ی قطره قطره اشک توست.
با این همه،نه بی تو برای من می ارزد و نه بی من،برای تو...
چه زمین بچرخد و چه بایستد.
مادرم را دوست دارم...
ولی نه آن اندازه که او مرا.چون بیشتر از تمام بدخلقی هایم مهربان است!
مادر!روزت به وسعت زیبایی،گرامی...
خدایا!...مرا ببخش.مرا که مدعی ایمان به تو ام.چون تصورم از"او" که خواهش انسانی ام است،تو نیستی...
و هم تو شیرینم...مرا ببخش.که "او"،تو هم نیست.که اگر دل تعیین می کرد،توهمان بودی؛و شاید اگر منطق،خدا بود...
ولی حقایق دیگری مرا(اسم مرا) ،پس از انسان،خلق میکنند.حقایقی چون زمانه،اجتماع و سیاست...