ای زمان! من کجا وام دار تو شده ام که هرچه از لحظه هایم را به کام می گیری باز هم بدهکار تو هستم.
روزی را آرزو می کنم که رسمش با فریاد دلم همخوان باشد...تا آنقدر فریاد بزنم که هستی ام میان صدایم،در فضای دلخواهم پخش شود...که تو باشی
تو که میان تمام زمزمه هایم هستی؛گرچه،هرگز صدایم را نمی شنوی...
حق با توست...نه سرزمینت را می شناسم و نه سوی نگاهت را می بینم،که چشمانت را از بی قراریم پر کنم و صدایم را هم سویت رها.
اما بی انصاف قصه ی ما !...
دست کم ذره ای از التهابم را میان رویایت،قربانی غرور بی حصرت کن...
شاید دلت که از ناچاری نمی تپد،تکانده شود.