تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
مادرم! آوایت را شیرین تر از هر چه در مفهوم لالایی می گنجد،دوست دارم .با هر طنینش مست می شوم،آنقدر که هوشیاریم رویایی از خواب همان مستی ست.تو را از سر ترسی ازلی،می پرستم و آغوش مهربانت را امن تر از هر عدم می دانم...
ولی مهربانم تا کی می توانی بخوابانیم،که ندانم کجای قصه چه بر سرم آمده است؟...که دیگر بزرگ شده ام...نشان به این مفهوم که کابوس را فهمیدم.
کاش پیش از آنکه با مهرت پناهم دهی،بر سر راهی رهایم می کردی!...که همه ی لذت خواب به بهت بیداری نمی ارزد.    
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم خرداد 1386

لينك مطلب

 

ای زمان! من کجا وام دار تو شده ام که هرچه از لحظه هایم را به کام می گیری باز هم بدهکار تو هستم.
روزی را آرزو می کنم که رسمش با فریاد دلم همخوان باشد...تا آنقدر فریاد بزنم که هستی ام میان صدایم،در فضای دلخواهم پخش شود...که تو باشی
تو که میان تمام زمزمه هایم هستی؛گرچه،هرگز صدایم را نمی شنوی...
حق با توست...نه سرزمینت را می شناسم و نه سوی نگاهت را می بینم،که چشمانت را از بی قراریم پر کنم و صدایم را هم سویت رها.
اما بی انصاف قصه ی ما !...
دست کم ذره ای از التهابم را میان رویایت،قربانی غرور بی حصرت کن...
شاید دلت که از ناچاری نمی تپد،تکانده شود.


نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم خرداد 1386

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati