اما لحظه ای که نفس عمیق فرو می رود،تسلیمم به فراخی!
ذهنی که دیگر کودک نمی شود،نمی خوابد و تا نبیند باور نمی کند،سخت قانع می شود.در هر برخوردش تا انتهای زندگی می رود...تا ربط هر موضوع را با ابدیت پیدا نکند،آرام نمی شود؛نمی خندد.
میان این همه مفهوم،استدلال و منطق و فلسفه ی پیچیده،درست آنجایی،که مثل سادگی ست،همان ذهن کودک می شود...بغض می کند و اگر بخواهد اشک می ریزد.انگار دانسته که اینجا همان نقطه است که بوی جاودانگی می دهد؛و دیگر دغدغه ی انتخاب،که درد ذاتی ذهن است را ندارد...
آنجا که می گویم،کسی یا چیزی نمی تواند امنیت را تهدید کند.جایی هم که عقل کودک شود،کسی دیگر حریف دل نیست...
شاید!...شاید "آنجا"که گفتم تخیل باشد و یا تداعی از خاطراتی خوشایند و نمیدانم...تلقین...ولی اینها مهم نیست...چون من آنجا ذهنم را باخته ام...نه دلم...
...و چه چیز می تواند ذهن ملحد این زمان را مومن کند!؟...هر چه هست می پرستمش!