تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
هذیان شبانه ام این بار طعم گس عشق است...
در پس سکون و سکوت هر از چند گاه این شبها احساس غریبی در دلم سرک می کشد که طعم آشنایی دارد...انگار قسمتی از وجودم است.و اگر این طور بگوییم نزدیکتر است:صحنه ای را می بیینم که نقش روزگارم روی آن نقاشی می شود.
و حالا هر بار که به آن باز می گردم بی قیدی دلپذیری ذهنم را احاطه می کند و هر چه گرهی ماندگار در فکرم است،مثل یک حباب به سادگی نیست می شود...
در این لحظه آنقدر سبک هستم که اگر واژه ی زیباتر از عشق هم می شناختم در بیانش تردید نداشتم.این لحظه ی سایه و روشن،نمایه ی بطن هستی ام است...
همان که"خواهش" را برایم می سازد.
 
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386

لينك مطلب


اما لحظه ای که نفس عمیق فرو می رود،تسلیمم به فراخی!
ذهنی که دیگر کودک نمی شود،نمی خوابد و تا نبیند باور نمی کند،سخت قانع می شود.در هر برخوردش تا انتهای زندگی می رود...تا ربط هر موضوع را با ابدیت پیدا نکند،آرام نمی شود؛نمی خندد.
میان این همه مفهوم،استدلال و منطق و فلسفه ی پیچیده،درست آنجایی،که مثل سادگی ست،همان ذهن کودک می شود...بغض می کند و اگر بخواهد اشک می ریزد.انگار دانسته که اینجا همان نقطه است که بوی جاودانگی می دهد؛و دیگر دغدغه ی انتخاب،که درد ذاتی ذهن است را ندارد...
 آنجا که می گویم،کسی یا چیزی نمی تواند امنیت را تهدید کند.جایی هم که عقل کودک شود،کسی دیگر حریف دل نیست...
شاید!...شاید "آنجا"که گفتم تخیل باشد و یا تداعی از خاطراتی خوشایند و نمیدانم...تلقین...ولی اینها مهم نیست...چون من آنجا ذهنم را باخته ام...نه دلم...
...و چه چیز می تواند ذهن ملحد این زمان را مومن کند!؟...هر چه هست می پرستمش!     

 


نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

زیبایی دیرینگی در تداعی خاطرات است...
و خاطره دلپذیر است،چون حضور برای وسعت حضور،دیرینه می شود.
این نگارآباد هم به یک عطف،دیگر جان گرفته است؛در انعکاس...
برای تو...
که گاه گاه با حرم چشمانت،تازه می شود. 

 


نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

همه درد ها را می شود آرام خندید؛به خاطر همان ذهنیتی که در لحظه ای،پنهانی در روح نشست.ذهنیتی از شکوه و آرامش،از زیبایی و سادگی...
این لحظه همانجاست که دل با دنیا مماس می شود.
وقتی حرف از "هست"ی باشد ،روحی در هر چه که شامل این مفهوم است دمیده می شود،گرچه سنگ باشد.آنگاه می شود برای همه چیز هویت قایل بود.از آن گفت و با آن شنید...
از زمان بپرس!
دل می خواهد از ازل بشنود و از ابد بفهمد...ولی عمر هیچ موجودی آنقدر نیست که آغازی را به یاد آورد و پایانی را منتظر.پس همه چیز به "بی نهایت"واگذار می شود.
با این وجود که در بطن هیچ چیز،نشانه ای از انتها نیست،ولی تمام هستی هر لحظه را در طلب لحظه ای بعد است.آینده ای مبهم وآبستن اتفاق؛اتفاقی که خواهش همه است.هستی به طور مطلق،بکر است.پس آنچه اتفاق خواهد افتاد از بند قیاس رهاست و خوبی و بدیش بی معنا.و این نمایان است که در سرشت هر چیز که"موجود"باشد نشانی از شوق و زیبایی آینده وجود دارد؛که اتفاقی خواهد افتاد که چون حق است ،زیباست.
...سهم انسان هم از هستی جز این نخواهد بود. 
نوشته شده توسط محمد در شنبه یکم اردیبهشت 1386

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati