تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
 

...با نیاز آغاز می شوم.
لحظه لحظه هایم پر می شود از حسرت بوییدن پیراهنی که عطر تو را دارد.
حال آنکه آنچنان بخلی زمین و زمان را می پوشاند که در حسرتت تب می کنم...نیازم دیگر رنگ خواهش گرفته است اما...
تا آخرین قطره ازاحساسم در التهاب می سوزم...
و عاقبت زمانی که تنها خاکستری سردم...درست قبل از آنکه باد به رسم فراموشی، یادم کند...طنین سنگین نگاهت،بر دلم آوار می شود...
جزء جزئم جوانه می زند...سرخ!
افسوس...تا شکفتنم نمانده ای!
و باز،با نیاز ادامه می دهم... 


نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم اسفند 1385

لينك مطلب

 دیگر چند پارگی وجه مشترک انسانهای این زمانه است.چند پاره،اینطور که با وجود ظاهری که انگار هویتی انحصاری،شخصیت ما را نشان میدهد،سازه هایی از زمانه،عقده ها،دل،عقل...و شاید عشق است که روح بیچاره مان را این سو و آن سویی ناهمگون می کشاند.

و همین،آرزوی وحدتی را که آرامش محتاجش است را به دوری می فرستد که امیدش رنگ یأس بگیرد.

 

این روزها حسادتم رنگ کودکانه ای گرفته است...

                                                              محبت را خودخواهانه تر نیازمندم.


نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیستم اسفند 1385

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati