...با نیاز آغاز می شوم.
لحظه لحظه هایم پر می شود از حسرت بوییدن پیراهنی که عطر تو را دارد.
حال آنکه آنچنان بخلی زمین و زمان را می پوشاند که در حسرتت تب می کنم...نیازم دیگر رنگ خواهش گرفته است اما...
تا آخرین قطره ازاحساسم در التهاب می سوزم...
و عاقبت زمانی که تنها خاکستری سردم...درست قبل از آنکه باد به رسم فراموشی، یادم کند...طنین سنگین نگاهت،بر دلم آوار می شود...
جزء جزئم جوانه می زند...سرخ!
افسوس...تا شکفتنم نمانده ای!
و باز،با نیاز ادامه می دهم...
دیگر چند پارگی وجه مشترک انسانهای این زمانه است.چند پاره،اینطور که با وجود ظاهری که انگار هویتی انحصاری،شخصیت ما را نشان میدهد،سازه هایی از زمانه،عقده ها،دل،عقل...و شاید عشق است که روح بیچاره مان را این سو و آن سویی ناهمگون می کشاند.
و همین،آرزوی وحدتی را که آرامش محتاجش است را به دوری می فرستد که امیدش رنگ یأس بگیرد.
این روزها حسادتم رنگ کودکانه ای گرفته است...
محبت را خودخواهانه تر نیازمندم.