خسته ام ...
آنقدر که تصورم از مستی همین است.برای آنکه به زمان می خندم...
لبخندی از سر تحقیر.
با وجود همه ی دغدغه های ریز و درشتم...
آسوده ام.
به آن فکر کردم و بیشتر باورم شد...
دلیلش تو بودی.
گفتم تا به یادگار از تو باقی بماند.
باز هم شب است.شب و سکوت بیرون و غوغای ناهمگون درونم...
دلم می خواهد عریان لب از گرهی می گشادم که بی آن پر کاهی...شاید هم سبک تر،خواهم بود."من" ی که هستم،عطف می خورد به آن؛قماری ست که روی سکه ام را می چرخاند؛اما نه به بخت...
سبک سری اگر بود!در خم تردید می شکست.جنون اگر هست! به دلدادگی،می نشست...
ولی تنها خیال است و خیال.وهم است و خیال.کودکی ست و بی خبری.بزرگی ست و تردید.درد است و بغض است و...در آخر هم شور...
هر چه هست،دنیاست،زندگی ست...و پاره ای از من.باید باشد!...
باید باشد که بفهمم "تو" را می خواهم...تو را که شامل هیچ تعریفی نیستی...
می خواهمت!
... و این تنها آوایی ست که بی هیچ مانعی از حنجره ام می گذرد.هستی "من" از همین خواهش است.
نمی بینمت و عضوی برای لمست نمی شناسم.سرگردان می چرخم و هر چه که میتوانم بخواهمش "تو" می شود...
"تـو" آن کسی هستی که میخواهم...
و اصلا تو همین "خواهش" منی.