چقدر سخت است،که دلت بند تار مویی باشد.
تاری که نه قطع می شود و نه اینکه خیال دارد بندی محکم بسازد...
سخت است،چون تعارضی رنج آور است میان خواستت برای بی قیدی و آزادی،و...(هر چه که وهمی خوشایند است...و به چنگ نمی آید.)
انسان در ذات رسم معامله را خوب می داند؛پس برای بدست آوردن هر چیز،کمترین بهای ممکن را می پردازد.حتی اگر معامله بر سر مهر و احساس باشد...
...غافل از آنکه زمان برای اینها حریص تر است و همیشه گران تر پیشنهاد میدهد.
جبری که بر عالم برای حرکت حاکم است،انسان را بی اختیار و یا با خواست خودش،روی سطح ناهمگون زندگی بی رحمانه میکشد.تنها تفاوت در"ارادی" تن دادن به آن هم،در کمتر زخم خوردن است و انتخاب شکلی که درپایان به خود می گیریم.
عالی ترین صورت اراده ،"عشق" است.عاشق که می شوی،هشیار می خوابی...بی آنکه گذر زمان آزارت دهد.
"زیبا"یی صفتی است که توان وصف هر چیز در نوع مطلوبش را دارد.وقتی از روی ماه ،زمین را نگاه میکنی،انگار این تنها "عشق" است که همخوان زیبایی ست.عشق همان کمال "آرزو"... واژه ای کهنه و بی رنگ اما همچنان بی رغیب.
عطش هم بخش جدانشدی عشق است... شرطی لازم برای آن؛که کافی نیست.برای اینکه عطش را مدت هاست که حس کرده ام بدون آنکه...
درست مثل اینکه عاشقی، بهانه ی عشق ورزیدنش را نشناسد.
معشوق همیشه کمال است؛و یا پاره ای از آن.ارزش عشق هم به خاطر دیدن "کمال" است.و کمال هم پایان عطش.
.....................
نوشتن برایم آسان نیست چون از ابتدا، بازی با لغات را نیاموختم.حتی در تعارف های روزمره...
اما خواهشی گنگ از درونم مدام کلمات را صدا میزند؛که شاید ترکیبی بسازند تا آنی شود که دلم می خواهد.تا ببینم همان که گلیوم را می فشارد،دور از من در بند جملات اسیر است؛تا کمی آرام شوم...
هرگاه که می خواهم این گونه بنویسم،اولین لغتی که زبانم را باز می کند "زندگی" ست.زندگی را بارها از منظرهای متفاوت نگاه کرده ام و تعریف ساخته ام؛ولی آنچه که همیشه هویتی ثابت دارد،احساسی ست که هنوز بر هیچکدام از تعریف هایم منطبق نیست.احساسی که زیبا ترین حالت بیانش: "عطش سرد" است؛خواهشی درونی که جلوه ای مشخص برای خواستن ندارد...
گمشده همیشه جایی است که به فکر نمی آید و آب همشه در کوزه ای ست که دیده نمی شود.و آنکه همه ی قصه ها را باغصه هایش مینویسد،همین احساس گنگ است.
درست مثل قصه من،و شما...
بین همه ی نیازهایی که انسان داره،نیاز به ارتباط زیباست و پر راز...
زندگی اجتماعی بسته به شرایط،قانون های زیادی رو برای ارتباط تعریف می کنه که باعث سخت شدنش می شه.ولی به قولی در این فضای مجازی،ارتباط کار سختی نیست...گرچه محدود تر و نا مطمئن تر،ولی بی پرده و عمیق.اغلب،آدمها اینجا به حقیقتشون نزدیکترند...
علتی که،بیشتر انگیزه ی آمدن در این فضا رو برای من بوجود آورد،ضعف برقراری ارتباط در زندگی اجتماعی م بود-به خاطر مسائلی که خواسته و نا خواسته منو محدود می کردند- ولی علت دوام بودنم ارتباط با چند نفری هست که فکر میکنم در زندگی عادی،شانس کمی برای برخورد با این گونه آدمها رو دارم و یا دست کم نه به این سادگی و آرامش اینجا...
با این وجود می دونم حضورمون چندان دوامی نداره و یا حداقل در مورد من اینطوره...
پس کاش بودنمون،حضور به کمال رسیده در اندازه خودش و بی گرهی ماندگار برای ذهنمون باشه.
و این درسته که:
با دیدن مرگ،انسان بیشتر زندگی می کنه.
لینک دوستانم رو که نگاه کنید،بهانه ی این نوشته مشخص میشه.

