تبليغاتX
عطش ِ سرد


 

 

دل که هوای نالیدن دارد،قاعده و شرط نمی شناسد.

دنیا زیباست؟...آیا از هستی ات خشنودی؟...فکر نمیکنی اگر مجبور نبودی انسان باشی،بهتر بود؟...و یا اصلا ً بهانه ی ارزیدنش بر عدم را میشناسی؟...

پرسش های سختی ست ولی پاسخش آسان است.و یا اینکه آسان میشود فهمیدش...

پاسخش جایی همین ته دل است...

ته دلم صخره ای از امید،دریایی زندگی و قطره ای عشق،هست.

هر چه هست...اما من از این پرسش ها میگذرم.می خواهم ساده تر با خودم ربرو شوم...

زندگی آزارم میدهد...نه همیشه!...که گاه و بی گاه...

درست که فکر می کنم میبینم،در کل رسم زندگی به گونه ای نیست که بتوانم شرایطی را حتی در خیال تصور کنم،که ایده آل من باشد...که آسوده باشم.

....................

این چند خط، احساس شب  گذشته بود...

فکر که میکنم، قبولشان دارم... ولی حتی نمی توانم جمله ای ادامه اشان بدهم.

امشب مگوییم دنیا هنوز پیش چشمانم بزرگ است؛آنقدر که بزرگی آرزویم را محدود به هیچ حصری نکنم...

حتی اگر پس کوچه ای از هستی نرفته مانده باشد،می شود با ذوقش عمری کودکانه شاد بود.چر رسد که ...

 

 

*وقتی "هست"ی  در ذهنمان در قالبی "تعریف" شد،محدود به "حد" می شویم.آنگاه زندگی توجیهی است مشخص،از تعریفی محدود...

پس!.. انگار باید در هر لحظه از نو متولد شد؛تا بشود گام به گام "هست" شد...تا به بتوان به چیزی که اصالت"حرکت" است،رسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:41  توسط محمد  |