تبليغاتX
عطش ِ سرد


 

پست است حیات ما اگر منظر عشقی نباشد...

لحن دلگیر زمانه را بارها خوانده ام. که هیچ،جز یاس هر باره اش نبود.

دل گرفتار می شود...

به همین سادگی !؟...نه!

زمان می خواهد،و هم زمانه می خواهد.

روح از همان لحظه که آغاز شد در تپیدن ثانیه ها، نقش می کشید....می کشید و پاره می کرد...

می کشید و در این میان خودش نقش می گرفت...تا آنجا که...

تا آنجا که تپید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:45  توسط محمد  | 



متن زیر کپی از وبلاگ "بی سرزمین تر از باد" است. 

 چرا مرغ از خیابان رد شد؟

ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت: به آن سوی خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتناب‌ناپذير بود.
خاتمی: چون ميخواست با مرغ های آن طرف خيابان گفتگوی تمدن ها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف می کنيد؟

نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را می مکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.
همينگوی: برای مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطه ی مرغ و خيابان نسبی است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شده ی اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهوده ی او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان می دهد.

پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليون ها مرغ در مرغدانی می  مانند و از خيابان رد نمی شوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد درباره ی مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خواننده ی آهنگهای آبدوغ‌خياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نمی دهد!
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که می خواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغ ها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازه ی کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدين‌شاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان می کند. مگر آنتن های روی سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خويش، می جويم. من، می مانم. و مرغ، می رود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايه‌های دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا می دانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش می خنده! هيشکی نمی تونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفس‌کش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانه ی خود را نفی می کنی.
پدرخوانده: جای دوری نمی تواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابان های کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.
ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه می کند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر اراده ی ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بی‌انصاف قبول نکرد!

کودک: که به اون طرف خيابون برسه.

 

نتیجه گیری شخصی من از مطلب بالا:

 از دید من جدای از ظاهر آمیخته به طنز متن بالا، نویسنده، واقعیتی زیبا و ساده را در این متن نشان داده است و آن اینکه، زندگی به سادگی همان چیزی است که کودکان آنرا به سهولت و درستی درک می کنند، و بزرگسالان چنان با دانش های خود آن را پیچیده تفسیر می کنند که به نظر راهی برای درک آن توسط انسان عادی نمی ماند و بدین طریق به آدمی احساس عجز از فهم وقایع زندگی دست می دهد و این در حالیست که ذات هستی بر سهولت است و این دانش ناقص آدمی است که از هر جهلی مشکل سازتر است. 

پ.ن.۱ـ این متن نوشته ی من نیست. هر کس آن رو نوشته بی تردید یک انسان فهیم، عمیق و هنرمند بوده، که می دانسته در قالب طنز بیان حقایق اثرگذارتر و به یادماندنی تر است.

پ.ن.۲ـ نام عده ای از مردان نکونام و بزرگان جهان علم و ادبیات در میان اسم های بالا دیده می شود که من برای همگی این بزرگان احترام قائلم و مسلم این که هدفم از گذاشتن این متن بی حرمتی به آنان نبوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:13  توسط محمد  |