تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads

 

 

تفکر ناب در باره ی "عالم وجود" آنست که:

هر چه که می شود فاصله گرفت، از"فردیت" دور شوی.

یعنی در همان لحظه ای ظاهر شوی که اولین جزء از دنیا را حس کردی.

اغلب اشتباهات "تفکر" از آنجا آغاز میشود که دنیا را آنطور می بینند و تعریف میکنند، که ساده می شود پی برد که این تعریف خودش دنیایی جزئی، ساخته شده  در دل دنیاست؛تعریفی مقطعی، به اندازه ای که در نگاهشان،از دنیا می گنجد.

 

  


نوشته شده توسط محمد در جمعه سی و یکم شهریور 1385

لينك مطلب

 

تا نگرید کودک حلوا فروش...
                دیگ بخشایش نمی آید بجوش.

دل را خدا از چه ساخت...برای چه ساخت...
که وقتی می شکند،می ارزد!؟


پ.ن :بیایید اسیر فضای محدود واژه ها نشویم!
احساس همیشه در ترکیب کلمات محصور است و رهاییش تنها محتاج خواست ما برای درکش است.


نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385

لينك مطلب

 

شادی بیشتر آدمها وابسته به خندیدن دیگران هست.
دیگرانی که نزدیک ما هستند.گرچه خاص باشند یا نه.
چهره ی پدر یا مادرت رو وقت خندیدن نگاه کردی؟
.....
وقتی معامله ی شادی به این سادگی هست، چرا لبخندت، حتی حضورت رو به خاطر متهم کردن دیگران به بی نیازی از وجودت،دریغ میکنی!
باید! وام حضور میان انسانها بودن را،پرداخت کرد.

 


نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

لينك مطلب

 

 

پاسخ منطقی امروز، یا هر روز آدمها به سوال : "آنچه از زندگی می خواهند چیست؟" ،تنها واژه ی،نه به طور کامل واضح " آرامش" است. می گویند آرامش یعنی پلی زده شده میان عقل و احساس، سوار بر ثقلی محکم؛ که هرگاه احساس اوج گرفت،عقل پایین بماند و راضی باشد و هرگاه عقل بالا رفت ،احساس مطیع شود.

سوال را که پی می گیری خواهی فهمید که همین لغت هم به تعداد هر بار که پرسیده میشود،تفسیری ویا معنایی متفاوت دارد.ولی منطق مشترکی که برای تصویر کردن "آرامش" بکار میرود،تحقق رفع کاستی ای از شرایط خاص زندگی هر فرد است؛که گرهی تا کنون نا گشوده است.

 

همین چند خط میان آدمها ،هدف،ارزش،ایمان،آرزو،رویا،... و در آخر عشق می سازد.

و هم زندگی ای که با وچود هر کدام از این واژه ها، که احساس را نوازش می کنند،تهی ست.در این حال انسان نیست که زندگی میکند بلکه موجودی با هویتی بکر در شرایطی انحصاری ست، که سرگردان رفتار میکند.

انسان،پیش از آنکه از مادری متولد شود،پیش از آنکه نام بگیرد،پیش از آنکه هوایی را لمس کند...،انسان است با هویتی مسقل.واین هویت است که او را مربوط میکند به مجموعه ای که عالم است.و اگر تاثیری بگیرد ویا اثری بگذارد از دریچه ی این مفهوم ممکن است.

و افسوس، پیش از آنکه انسان باشیم در بند شرایطی هستیم که به فال ما زده اند.

هر کدام از ما اگر قرار باشد تنها، برای زندگی بشر شعار بسازد، بدون آنکه خود را درگیر امکان عمل به آنها کند،هیچگاه در فهم آنکه در هر مرحله ای چه باید کرد،نمی ماند، آشفته نمی شود،تردید نمی کند،... .

 این به وضوح نشان میدهد که گره کور زندگی همان جایی ست که زندگی هامان وابسته ی شرایط خاص ما میشود؛ که می نشینم معمایی طرح میکنیم از "چگونه بودن هایمان" و"چه رفتار هایمان"....که نهایتش گنگی هر بار تفکر است.

و باید این طور باشد که میشود شرایط را آسوده زندگی کرد، ولی با همان کلیشه ی "انسان" بودن...با همان واژه که انسان در تمام دوران ها و هر جایی شعار داده است که رنگش همان شکوه احساس است که حتمآ جایی حس کرده ای...که "عشق"است.

همین طور ساده...

 

 


نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385

لينك مطلب

 

وتنها این خواهش دل است که اصالت دارد.

هر چه را که دل باید بخواهد،می فهمد؛بی آنکه وابسته ی دانستن باشد.

صداقت بیشتر از آنکه نیاز ِ کلام باشد،نفس محتاجش است. 


نوشته شده توسط محمد در جمعه دهم شهریور 1385

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati