تفکر ناب در باره ی "عالم وجود" آنست که:
هر چه که می شود فاصله گرفت، از"فردیت" دور شوی.
یعنی در همان لحظه ای ظاهر شوی که اولین جزء از دنیا را حس کردی.
اغلب اشتباهات "تفکر" از آنجا آغاز میشود که دنیا را آنطور می بینند و تعریف میکنند، که ساده می شود پی برد که این تعریف خودش دنیایی جزئی، ساخته شده در دل دنیاست؛تعریفی مقطعی، به اندازه ای که در نگاهشان،از دنیا می گنجد.
تا نگرید کودک حلوا فروش...
دیگ بخشایش نمی آید بجوش.
دل را خدا از چه ساخت...برای چه ساخت...
که وقتی می شکند،می ارزد!؟
پ.ن :بیایید اسیر فضای محدود واژه ها نشویم!
احساس همیشه در ترکیب کلمات محصور است و رهاییش تنها محتاج خواست ما برای درکش است.
شادی بیشتر آدمها وابسته به خندیدن دیگران هست.
دیگرانی که نزدیک ما هستند.گرچه خاص باشند یا نه.
چهره ی پدر یا مادرت رو وقت خندیدن نگاه کردی؟
.....
وقتی معامله ی شادی به این سادگی هست، چرا لبخندت، حتی حضورت رو به خاطر متهم کردن دیگران به بی نیازی از وجودت،دریغ میکنی!
باید! وام حضور میان انسانها بودن را،پرداخت کرد.
پاسخ منطقی امروز، یا هر روز آدمها به سوال : "آنچه از زندگی می خواهند چیست؟" ،تنها واژه ی،نه به طور کامل واضح " آرامش" است. می گویند آرامش یعنی پلی زده شده میان عقل و احساس، سوار بر ثقلی محکم؛ که هرگاه احساس اوج گرفت،عقل پایین بماند و راضی باشد و هرگاه عقل بالا رفت ،احساس مطیع شود.
سوال را که پی می گیری خواهی فهمید که همین لغت هم به تعداد هر بار که پرسیده میشود،تفسیری ویا معنایی متفاوت دارد.ولی منطق مشترکی که برای تصویر کردن "آرامش" بکار میرود،تحقق رفع کاستی ای از شرایط خاص زندگی هر فرد است؛که گرهی تا کنون نا گشوده است.
همین چند خط میان آدمها ،هدف،ارزش،ایمان،آرزو،رویا،... و در آخر عشق می سازد.
و هم زندگی ای که با وچود هر کدام از این واژه ها، که احساس را نوازش می کنند،تهی ست.در این حال انسان نیست که زندگی میکند بلکه موجودی با هویتی بکر در شرایطی انحصاری ست، که سرگردان رفتار میکند.
انسان،پیش از آنکه از مادری متولد شود،پیش از آنکه نام بگیرد،پیش از آنکه هوایی را لمس کند...،انسان است با هویتی مسقل.واین هویت است که او را مربوط میکند به مجموعه ای که عالم است.و اگر تاثیری بگیرد ویا اثری بگذارد از دریچه ی این مفهوم ممکن است.
و افسوس، پیش از آنکه انسان باشیم در بند شرایطی هستیم که به فال ما زده اند.
هر کدام از ما اگر قرار باشد تنها، برای زندگی بشر شعار بسازد، بدون آنکه خود را درگیر امکان عمل به آنها کند،هیچگاه در فهم آنکه در هر مرحله ای چه باید کرد،نمی ماند، آشفته نمی شود،تردید نمی کند،... .
این به وضوح نشان میدهد که گره کور زندگی همان جایی ست که زندگی هامان وابسته ی شرایط خاص ما میشود؛ که می نشینم معمایی طرح میکنیم از "چگونه بودن هایمان" و"چه رفتار هایمان"....که نهایتش گنگی هر بار تفکر است.
و باید این طور باشد که میشود شرایط را آسوده زندگی کرد، ولی با همان کلیشه ی "انسان" بودن...با همان واژه که انسان در تمام دوران ها و هر جایی شعار داده است که رنگش همان شکوه احساس است که حتمآ جایی حس کرده ای...که "عشق"است.
همین طور ساده...
وتنها این خواهش دل است که اصالت دارد.
هر چه را که دل باید بخواهد،می فهمد؛بی آنکه وابسته ی دانستن باشد.
صداقت بیشتر از آنکه نیاز ِ کلام باشد،نفس محتاجش است.