تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
 

 

نه کافر بوده ام که ایمان رنگم کند و نه مومن که کفر فریادم کند .شب از سیاهی حسرت صبح میکشد و روز از بارش بی امان نور منتظر شب است .
های تو!...ولگرد گرسنه ی کوچه ها،چه میندانی که سیران بر سر سجاده هاشان تا کجا میروند...
...بخواب کودک من؛تو را اشتباه آفریده اند .جای تو آنجاست که هیچ کس رنجی از درد ماندن نمی کشد...عشق برای تو معنا نمی شود...
بله،اشتباه...دنیای با حساب کتاب خدا هم اشتباه دارد.کسی هست که با آنکه او بخواهد، دست به حسابش ببرد.

آرام باش!...که هیچ کس از دیوانه "چرا"نمی پرسد...آرام...


نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و یکم مرداد 1385

لينك مطلب

 

 

چرا آسمان! فصل سرد مرا با همه ی سخاوتش،پایان نمی دهد!؟

...............

 

مثل همه ی باره های بودنم،که دیگر عادت است،

حجمی از احساسم،اما بسته

پشت دیواری از غرور...

غرور،نه!...سدی از حسرت ِ جا ماندن قطعه ای از روحم میان کوچه های کودکی...

زمان می افزایدم...اما دیوار! سخت میشود...سخت تر از همیشه.

گرچه هنوز بوی ریحان میکشاندم؛وحتی کافیست تا با شوقش دیوانه شوم...گرچه هنوز سایه ی نور ماه،که نیمه شب روی فرش اتاق افتاده،آنقدربدیع است که میشود تمام عمر را تنها،با خیال آن سر کرد...ولی هنوز بی قرارم...

بی قراری سالهاست که با من است؛حتی پیش از آنکه واژه ی"قرار" را آموخته باشم.

آرام نیستم!...

شاید بدانم از چه!...وشاید نه!...

با این وجود لحظه ای هست که از آن ِ من است؛که غرور نیست ولی اشک...

چیزی یا کسی هست که حضورش،آرزویش،یادش...تسکین لحظه ای از من باشد.

من آن لحظه را دیده ام و با جان لمس کرده ام...

ولی چرا آنقدر کوتاه؟...

آنقدر ناگهانی،و با تردید؟

 


نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم مرداد 1385

لينك مطلب

 

 

زندگی آونگی ست در نوسان؛با همان نظم که در ساعت های قدیمی بود.

آونگی که دامنه اش روح تو را ترسیم میکند.و با رفت و آمدش ثبات روح را به تغییر در قالب زمان،ربط میدهد.نوسانش با کودکی آغاز می شود،میان دیروز و فردای تو ،و  همچنان در نوسان است میان آنچه از "ابتدا" میدانی، و آنچه که از "انتها" در باور تو میگنجد؛ تا گامی از زمان باشد و لحظه ای از عمر را شکل دهد.

 

 

...در نگاهم بنشین!

خیال و آرزو را از نگاهم کنار گذاشته ام؛

خاطره را نیز،تنها حس میکنم؛

حال من هستم و صدای نفسهایم که با هر بارش،در لحظه ها تکرار میشوم؛

این،حقیقت من است که زندگی میکند، بدور از مستی تمام هیجان ها..

بر خودم دقیق میشوم...

نه دردی حس میکنم ،نه چیزی که غم را معنا کند و نه حتی شادی را می شناسم.

تنها آگاهی ست که آزارم میدهد،آگاهی بر اجبار جاری بودن در زمان و اسرار بی امانش برای ثبات وجودی ناپایدار..

 

 

 


نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مرداد 1385

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati