تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
 

 

از ارزش و بزرگی انسان همین بس که:

وقتی  میشود دلی به دست تو شاد شود،

                           خودت را دریغ نکنی.

 

 


نوشته شده توسط محمد در جمعه دوازدهم خرداد 1385

لينك مطلب

 

 

این روزها ذهن آدمها خسته ست؛از یه هیاهوی گنگ با یک ریتم تکراری.هیاهویی که آدم رو یه خواب اجباری میبره...یک ذهن درگیر،که خیلی از مسائل برای اون به یک گره فکری تبدیل میشن.وهر روز ایجاد کننده ی یک گره تازه ست.

این مسئله رو وقتی که روی یه قله ی بلند دراز کشیده بودم و هیچ نشانه ای از تمدن لمس نمیشد،احساس کردم.روی یه قله جاییه که حاشیه های "هست" بودن،کنار میره و ذهن فقط درگیر اصل موضوع "بودن" میشه.همیشه راه مستقیم ارزش بیشتری داره.برای تفکر هم حتمآ این موضوع صادقه.جایی که حواس آدم چیزی جز طبیعت بکر رو لمس نکنه،برای تفکر نیاز به واسطه شدن"کلمات" نیست و میشه مستقیم همه چیز رو با احساس دنبال کرد و به نتیجه رسید.نتیجه ای رو هم که احساس درک کنه،"یقین"ه.

 

پیچیدگی و رنگارنگی دنیای امروز ما،آدمها رو غرق خواب میکنه؛خوابی که وقتی گاهی روی کوه از سرت میپره،متوجه میشی که چقدر خسته ای... و چقدر بی بها خسته ای.دنیای ساختگی ای که به هر بهانه هزار انگیزه ی انجام برای تو میسازه  که سهم تو از بدست آوردن شون،تغییر بی اثر یه گوشه از همین دنیای مجازیه؛وقتی که بعد از مدتی به خودت میای متوجه میشی که روح کودکی تو نتنها بزرگ نشده بلکه چقدر از توانش در شناخت حقیقتها،کم شده.

گاهی به این نتیجه میرسم که آدمها در دوره های گذشته لوزمآ آگاهتر بودن.چون به جای کلمات با احساس فکر میکردند.و نیاز نبود مثل امروز،کلماتی رو بین خودشون قرارداد کنند و با قواعد پیچده کنار هم بذارند تا یه مفهوم ساده رو بیان کنند.

 

  


نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385

لينك مطلب

 

 

لحظه ای که هیچ نخواهد...نه شادی را بخندد،نه غم را گریه کند...وقتی که هر بار تپیدنش به اجبار باشد و راه نفست را تنگ کند...دل،گرفته است..

دل که میگیرد،تازه زمان را حس میکنی.زمان و جبرش را......

آدم اسیراست،در بند زمان.و زمان اسبی وحشی ست،بی رحم و مست.او بی صبر می تازد و بندی اش را با خود میکشد،چه بر خاک افتاده باشد و چه با او بدود.زمانی که دل گر فته است،تو افتاده بر خاکی و هر گام رفتش خراشی دردناک است. چاره ای هم نیست،چون دویدن بهانه می خواهد.بهانه ای که دل بخواهد....

و دل کودک نیست.فریب نمی خورد...نه با ایمان به خدایی که پدر گفت،و نه با بهشتی که آخر قصه ی مادر بود.

ولی داناست...بر هر حقیقتی که واضح است...بر هر صداقتی که حاکم باشد...

صداقت  دنیا چیست؟ وقتی که تمام لحظه ها ی بودن انسان تعبیر درد است...از ایستادن بر زمین- که لمس دردی مزمن است از کشش زمین بر بند بند وجود- تا درک زیبایی گل،که برای فهم رنگش باید، پرده ی چشم از نور آزار شود وبرای لمس لطافتش،جزئی از پوست به مفهوم خراش تحریک شود...از جبر مرگ عزیزت گرفته تا سیلی داغی که به صورت بی گناهی می خورد.حقیقتی که با این وجود،وقتی درذهن جلوه کرد،دل قفسی را برای گرفتن نشناسد؛انسان دردها را ببیند و زندگی کند،وبا توان گذشتن از آنها زمان را تا انتها بدود.

هر صورت دنیا نقش نقابی ست به چهره ی انسان.شکلی که ظاهر اوست. و دل،آخرین نقاب آن،نقابی که سهم تو از درک صداقت دنیاست؛صورتی که قدر ایمانت را به حادثه ی وجود نشان میدهد،که خداست.نقش دل،باور تو از لمس هست بودن است...

و اگر دل بر جریانی که هستی را به نهایت می برد،منطبق شود،روح وسعتی را که در انتهاست میفهمد.و روحی که عالمی وسیع را میشناسد،هیچ حصاری حریف بستنش نیست.اینجا با بوییدن برگی از ریحان،می شود وسعت عالم را به چشم دید.چون زندگی بوی ریحان می دهد.این حقیقت ساده ایست که واضح است؛و صداقتی که حاکم.

 

میان تعبیر این رویا تا واقعیت،به قدر تصور فاصله هست.و بی شک دنیا آنقدر بزرگ هست که حجم تصورما هر اندازه که باشد،اغراقی از آن نیست.     

 

 

 


نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نهم خرداد 1385

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati