عجیب صحنه ایست،زندگی!
صحنه ای آراسته برای هزار هزار نمایش و تو بازیگری بی هیچ متن،در میان گرداب نقش ها؛
که حقیقت تنها حجمی از"احساس" است؛
در تو می جوشد و بهانه می تراشد برای نقشی که تو بازی می کنی،
بی نظر به آنکه اسیر کدام از هزار هزار نقش دنیایی.
احساسی که مفهوم ناپایداری وجودی ست بنام "روح" تا قرار؛
احساسی که مفهوم رفتن است تا رسیدن؛
احساسی که مفهوم "انسان" است، و نقش تو گمان ِ تفسیر این مفهوم.
اینجا تو مانده ای با علامت سوال!
حال اصل حرف کجاست؟!
میگویم"نوشته"آینه ایست که میشود نویسنده را در آن دید؛
پس می نویسم که"من" را بیگانه از خودم تماشا کنم
تا رنگ روحم را بدانید و بدانم.
سلام!