تبليغاتX
عطش ِ سرد
ads
تا زمانی که هنوز پیدا نیست...

                                 سال ما همان ۸۷ می باشد!

 

                                                        ۲/۱۳/۱۳۸۷   


نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم فروردین 1388

لينك مطلب

 

رفتم که رفتم!


نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

لينك مطلب

 

رونق عهد شباب است دگر بستان راای صبا گر به جوانان چمن بازرسیگر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانترسم این قوم که بر دردکشان می​خندندیار مردان خدا باش که در کشتی نوحبرو از خانه گردون به در و نان مطلبهر که را خوابگه آخر مشتی خاک استماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی می​رسد مژده گل بلبل خوش الحان راخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راخاکروب در میخانه کنم مژگان رامضطرب حال مگردان من سرگردان رادر سر کار خرابات کنند ایمان راهست خاکی که به آبی نخرد طوفان راکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان راگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان راوقت آن است که بدرود کنی زندان رادام تزویر مکن چون دگران قرآن را
"حافظ"
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفتم آبان 1387

لينك مطلب

سختي زندگي خيلي زودتر از آن که پيرمرد برايم وعده کرده بود، به صورتم خورد. همان پيرمرد که چند سال پيش به خاطر ضعف عقيده اش نسنجيده سرزنشش کردم. زماني که مفهوم ذائقه را درک نمي کردم و خوشايندي ام از هر چيز عادت نمي شد. و دل بريدنم اگر هم آسان نبود، ساده تر از اين بود که مثل مردن باشد.
ولي لحظه اي هست ميان همين زندگي که دنيا بر دلت سگيني مي کند و راه نفست تنگ مي شود... لحظه اي که اعتقاد بايد جواب پس بدهد و تو ايمانت را پاي قمار برسر اتفاق افتادن معجزه اي شرط مي بندي...

نوشته شده توسط محمد در جمعه سوم آبان 1387

لينك مطلب

از سر بیکاری کره ی شیشه ای روی میزم را می چرخانم... دوباره کشفش می کنم؛ مثل تمام یافته هایم که همان گمشده های ذهن تکانده و دوباره نقاشی شده ام هستند... نفس کهنه ام تازه می شود و قدری آرام می گیرم که دنیا هنوز وسیع است...
گرچه همین احساس هم لحظه ای بیشتر دوام ندارد. و در اصل همان بازگشت لحظه ای ذهنم است به اولین بارهایی که زمین را روی نقشه می دیدم. همان زمانهایی که دنیا پیش رویم آنقدر بزرگ بود که حالا کوچک است.
اینها را می نویسم و می بینم که افسرده ام. همان حالتی که تا مدتی قبل باور نمی کردم نصیب من هم می شود. چرا که انگار دنیای ذهنم کمتر نقطه ی مبهم دارد... لاک ٍ روی پشت ذهنم نیست، دنیاست! ... میان سکوتش هم، کسی هست...
ولی دل می گیرد به این حرف ها نیست که بفهمی و لمس کنی: "وجود اصالت دارد و ماهیت اعتباری است؛ وحدت وجود تشکیکی ست؛ اخلاق ذاتی است نه قراردادی و... آنکه همیشه نیمه ی پر دیدنی تر است... و یا اینکه زندگی تعامل محبت است و..." 
این طور می نویسم که زمانی ذهنم را خیال بر ندارد که می تواند چیزی را به من تحمیل کند... گرچه شادی باشد. همانطور که نتوانست عشق را و حتی خدا را اجبارم کند...
گرچه عشق را می خواهم و قدر ادعا مومنم!

 


نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم مهر 1387

لينك مطلب

هر بار این زمان که می شود، من و زمین به نشانی از من، یک دور کاملتر شده ایم...
و این چند بار است این زمان که می رسد، حس می کنم روحم همین جا -همین زمان- ایستاده است و همراهم نمی چرخد...
و دلم را کنارش...
که در سکوت عشق را می فهمد و...
عاشق نمی شوم! 
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

لينك مطلب

انقلاب ایران جدای هر بازیگردانی که داشت، بازیگرانش مردم بودند آن هم در نقش اصلی. و دور از هر سیاستی که در پس پرده هدایتش می کرد، شکی نیست که انگیزه ی اجتماعی ایجادش اعتقاد مردم بود. انقلاب برای کسانی که مستقیم لمسش می کنند اتفاق بزرگی است. با این وجود شاید طبیعی به نظر برسد که جامعه ی انقلاب گر در توجه به باور های محرک انقلاب زیاده روی کنند و درنتیجه جای تعصب را که رنگ تعقل را کمرنگ می کند، با اعتقاد عوض کنند.

و حال بی آنکه مسئله را پیچیده ببینیم...

نگاهی که در سیاست یک حکمت به آینده می شود درست آنقدر مهم است که هدف برای یک انسان. و این زمان تعیین یک هدف  گرچه سیاست یک نظام حکومتی باشد، محتاج واقع بینی است دور از هرگونه شعار  و  آرمانگرایی دنکیشوت وار.

و حال اینکه پس از گذشت سالها از انقلاب هنوز رنگ آن تعصب و آرمانگرایی خام در سیاست این حکومت موج می زند. و اینطور بگوییم که اگر این روان آشفته ی حکومتی روند رو بهبودی را هم داشت، با سر کار آمدن دولت اخیر تشنج کرد.

حکومت ایران آنقدری که جامعه به خلوص نیت اعضای دولت نیاز دارد را، بیشتر هم دارد. ولی دردی که گریبان گیر جامعه ی ما است فقر سواد است. و بیشتر فقر در سواد مسئولانش. اینطور که هر که می فهمد یا در انزواست و یا در کشوری دیگر خدمت می کند. این موضوعی است که درکش نیاز به کنکاش ندارد و از وضع اداره ی مملکت در این روزها می شود به آن پی برد. وجالب تر آنکه با پاسخگو بودن این روزهای مسئولان نیازی به چرخاندن سر هم نیست.

سیاست چیز زیبایی نیست. ولی مسئولیت هر فرد به جامعه ی متعلق به آن ایجاب می کند که برای آگاهی، یکدیگر را صدا بزنند تا هویت ملی مردم بیدار شود. گرچه ذهن مردم جامعه ای که دور یا نزدیک درگیر انقلاب بوده اند خسته است... مرمی که کم تاوان نداده اند برای باورشان!

ولی باز هم باید جنگید...اما این بار برای فهم و آگاهی...

و این مفهومش مبارزه با دین نیست . که همین اشتباه بزرگتری است و دلیل اصلی از بین رفتن هویت ملی ایرانی بودن. 

 


نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و دوم تیر 1387

لينك مطلب

   زمان را گواه می گیرم که زندگی بی قرار رفتن است. باران را گواه می گیرم که دنیا دلش می گیرد و شب را گواه می گیرم که سکوت حرف می زند... و دل ِ عاشقی نکردهِ شیدایم به ماه را،گواه که عشق حقیقت است و خواب را که زندگی پیش و بیش از خاطره است و... و همه را گواه این که "هستی"، جان دارد...

خدایا!... این، حرف حرف اسمت را در چشم دعایم می کشد...که عادت زمانه ام نیست!... که تعریف پیچیده ی هیچ ذهنی نمی خواندش!...

خدایا!...همین است کودکم می کند، تشر خورده از زمین!... که اول بغض می کند و بی تاب می شود... تا آنی که  چشم نم زده ی نگران مادرش را ببیند...همه ی دردش اشک می شود به شوق پناهی که هیچ تردیدی جرات انکارش را ندارد...

و همین است که بغضم را همراه غرورم با تلنگری که نوای خطاب کردن توست، می شکند!...

این لحظه "من" بی فاصله پشت چشمم است...

خدایا!...

 بشنو از دردی که کهنه است و همیشه. دردی که سهم زندگی در دنیای توست...

دنیا را بزرگ آفریده ای ... اما نه اندازه ای که دلم نگیرد. و شب را آرام، ولی نه آنقدر که خوابم کند. در حالی که دنیا مانند مادرم است و شب، پدرم. هوشم زیاد است و دردی از من دوا نمی کند، که فکرم بازیچه است. بازیچه ی زمانی که شاید زمان من نیست. این را وقتی می بینم که دلم جای متروکه ی ذهنم است... و زمانی که محبت را می فهمم و دوستی ندارم و دوستم دارند و نمی بینم.

خدایا!...همه ی من حسرت است. حسرت ایمان به تو، که دارم و نمی کشاندم. حسرت برای قدرت که می توانم و نمی شود. حسرت به عشق، که عاشقم ولی بی جان.

خدایا! ... اگر من می دانم چرا، تو بهتر می دانی ... اگر می دانی که روزگارم  خوب  تو  نیست، دلم می فهمد. و اگر می دانم زندگی مفهومی زیباست، تو برایم می خواهی...

خدایا!...خواهشم از تو نه معنای ضعف روحم است و نه دلیل کفران نعمت تو، که همه اش ناچاریست.

پس بخواه برایم آنی که خواست توست!  



 


نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

لينك مطلب

 

با همه غم و شادی که دل دارد، با همه شوق و نا امیدی و با همه نفرت و عشق، با ز هم چکاوکانی نبض زندگی را خوش می خوانند، مثل قصه ای که مادر می خواند تا کودکش بخوابد...که می داند انتهایش شادی است.شوقی که معنایش "امید" است ... به سپیده ای که خواهد آمد.

که اگر این نبود هرگز انسان گذر عمر را خط نشان نمی کرد تا "عید" شود به شیرینی.

دنیا زنده است، جان دارد و نفس می کشد که بهار می شود... و روحی مقدس دارد که در تعاملش با انسان امید می آید... که ابدیت بهاری جاودان است.

 

اولین نشان بهارتان،

                          شقایق!

 


نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه یکم فروردین 1387

لينك مطلب

واقعیت جبار بی رحمی است، که تا به سویش نگاه کنی، سیلی داغی به صورتت می کشد...
برخلاف رویا که بی همتا زیباست و خیال که آغوشش گرم است.
و افسوس...که زندگی واقعیت است!
گرچه واقعیت نیمی از حقیقت است و نیمه ی دیگر رویاست که حقانیتش خیال است،
 ولی آنچه محصور زمان می شود و خاطره می سازد،"واقعیت" ست.
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیستم اسفند 1386

لينك مطلب

آسمان صاف است و باران می بارد؛
از شکوهی که نه آسمان است و نه قدر ما...می بارد بی آنکه چیزی از جایی کاسته شود و به جایی دیگر،افزوده.
از ابتدا و انتها سهم ما میانه شد.میان از همه چیز...از درد،ایمان،محبت،دانایی و حتی عشق...
خواب شیرین است و بیداری خوشایند! ولی چیزی میان اینها کابوس است.مومن آرام است و کافر بی قید! ولی کسی میان اینها سوخته دو دنیا.دیوانه خوش است و عاقل همیشه آسوده! و حالتی میان این دو پریشانی و رنج است.و باز، لیلا سرخوشی مغرور است و مجنون دلگرم و آزاد! و کسی میان این دو،خفته ای که در خواب راه می رود.
آسمان ابری ست و باران نمی بارد...
از قفسی که آسمان است و...
                                         دل ما!

 


نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پنجم شهریور 1386

لينك مطلب

درباره ی وبلاگ


هر برگ از نوشته هایم،قطعه ای ساکن شده از روح من است.قطعه ای که پل می زند از احساس من تا روح تو...تو که می خوانیش زنده ام،این بار دور از تنی که حصار من است؛و حس میکنم، رسیدن به وحدتی را که مطلوب جان است.یعنی حضور ساده ی عشق را...نفس بی آرایه ی عشق!
پیوندهای روزانه
آرشیو موضوعی
جستجو

نویسندگان
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati